دل ویرانه
عطر شبنم عطر یاس عطر زیبای تو بود
عطر تو عطر بهاری قلب تو پاک و صمیمی
حضورت ابی و گرم وجودت رویایی
ای پرستوی عاشق من
ناگاه به کدامین دیار بیگانه سفر کردی
گلستان خیالم در نبودت ویرانه است
ویرانه ای ویران تر از صد خرابه است
من و دل تنها و بی کس در این قفس
شب و روز رو به اسمان می نالیم
ای پرستوی عاشق من
بگو با من چه کردی....
با من خسته دل و تنها چرا اینگونه کردی
تو خود به من رسم محبت اموختی
تو خود به من رسم وفا اموختی
ای اموزگار من بگو با من چه کردی...
تو که از دیار عاشقان میگفتی
از دیار شیرینها و فرهادها میگفتی
مگر تو نبودی که میگفتی:
رسم عاشقی بی وفایی نیست
عاشقی کار هر دل بی سر و پایی نیست
تو که خود عشق را برایم تفسیر کردی
تو بگو با من چه کردی....
ای قصه گوی عاشقانه های من
این دلم ویرانه شد با رفتنت
سوخت همچو پروانه به دور شمع
رنگ باخت در این روزگار بی وفا
تو بگو با این دل ویرانه ی عاشق چه کردی....
((سروده ی خودم))








